معلم پای تخته داد می زدصورتش از خشم گلگون بودو دستانش به زیر پوششی از گرد پنهانولی آخر کلاسی هالواشک بین خود تقسیم می کردندوان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زدبرای آنکه بی خود های و هو می کرد
بلم آرام چون قویی سبک بالبه نرمی بر سر کارون همی رفتبه نخلستان ساحل، قرص خورشیدز دامان افق بیرون همی رفتشفق بازیکنان در جنبش آبشکوه دیگر و راز دگر داشتبه دشتی پر شقایق، باد سرمستتو پنداری که پاورچین گ
قطارصداهای نامفهومی فضا را پر کرده بود. امیر خسته و گرسنه بود و از همه بدتر انتظار می کشید. خورشید تابستان چون اربابی که برده ای را شلاق می زند بر تن زمین تازیانه های داغ می زد. روی صندلی های سالن ایس
قطارروبروی امیر و کنار پیرمرد نشست. کیفش را زیربغلش گذاشت. امیر پرده های قطار را کشید. کوپه کم نور شد. نوری که از گوشه و کنار راه به داخل می جست و نور چراغ ها آنقدر بود که بتواند کتاب را بخواند. بعد ا
قطارامیر کنجکاوانه پرسید: چرا نشم؟ چرا بشم؟مرد به ساعتش نگاه کرد. پیرمرد دوباره چشم هایش را بست. انگار خودشان را به آن راه زدند. امیر به مرد نگاه کرد، آنقدر به او زل زد تا بالاخره متوجه نگاهش شد. سرش
اول راهنمایی بودم. کلاس املا زنگ اول دوشنبه ها بود. هفت صبح صف می گرفتیم تو حیاط که «خدایا خدایا تا انقلاب مهدی...». هر روز پشت سر کیوان وامیستادم که هیکلش بزرگتر بود تا بتونم راحت سر بذارم رو کولَش و